|
دل نوشتــه هــای بـــــــاران چــــــــــــــی بگـم ابری وبـــــــارون نمیشــــــــــی/ دردومی فهمــــــــی درمون نمیشـــــــی...
|
خبــــرترین خبـر روزگار بی خبری ست
خوشاکه مــــرگ کسی را خبـــر نخواهد کرد [ شنبه هشتم بهمن 1390 ] [ 13:54 ] [ فاطمه (روح بــــــــــاران) ]
[ ]
تمام فریادم را به سکوت ختم کردم !
که اگر بخواهی بشنوی کر می شوی
[ چهارشنبه پنجم بهمن 1390 ] [ 18:52 ] [ فاطمه (روح بــــــــــاران) ]
[ ]
پرنده دلمو پروازش دادم تو آسمون خدا..
اصلا اسیر نبود که بخواد آزاد بشه! فقط واسه اینکه خیالش راحت بشه؛تو دستای کوچیکم گرفتمشو توآسمون پروازش دادم... سرد میشم،دستام آنقدر بی حس میشه که میرسه به نقطه انجماد، بی اراده بخاری را زیاد میکنم،زیاد زیاد...یک دفعه.. یکــ دفعه گُــر می گیرم و اونقدر داغ میشم که حتی آب هم چاره ام نیست! اصلن کی این فکر وانداخت توی دلش که من تو دلم نکنه بَت خانه ساخته باشم؟! اگر بنا به این اتفاق بود؛خودم تَبر ابراهیم رو از دوشش بر میداشتم و دونه به دونشون رو می شکوندم!خدا خودش می دونه! بُت خانه تو دل کسی ساخته میشه که نه خدای بالای سرِ من و تو را قبول داشته باشه و نه ۱۴ مصومه خدارو،ونه حتی آخرتشو... بُت خانه رو کسی میسازه که تمام هستیشو اینجا روی این زمین خلاصه کرده باشه! توی این دنیا واسباب بازیهایش گیر کره باشه ،نه منی که فقط میخوام برم..... پرواز کنم.. برم بالا...فقط، فقط...فقط مشکل من اینکه یک بال دارم... ومنتظرم بال دومم هم پیدابشه وبپَرم! توکه داری می پَری ...آنهم زود تر از منی که به قول خودت درس عشق رو از بَرم.... دیدی ...بهت نگفتم که اینجا بگم...مهم نیست، کی چقدر درس عشق بازی را بلده مهم اینکه کی زودتر دوتا بالشو پیدا کنه و بگه...کلاغ پَر ...گُنجشک پر...حالا منم پَر! دیدی....توداری می پَری پرنده من...بپَر وووو برو....فقط اگر روزی منو تو آسمون دیدی سرت رو از من بر نگردون و بذار باهم همسفر بشیم و چرخ بزنیم تو آسمون خدا! *همین * هومــــــــــــــ !
[ دوشنبه سوم بهمن 1390 ] [ 17:17 ] [ فاطمه (روح بــــــــــاران) ]
[ ]
باران که ببارد باهم خیس می شویم....
[ شنبه یکم بهمن 1390 ] [ 22:49 ] [ فاطمه (روح بــــــــــاران) ]
[ ]
[ چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 ] [ 19:27 ] [ فاطمه (روح بــــــــــاران) ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |